مینویسم...
به این امید که شاید روزی گذری افتاد از تو به این هپروت.
به قول قدیمی ها
اگر از حال ما خواسته باشی ، ملالی نیست جز دوری
گفته بودند : دوری از یار ، گرفتار شدن هم دارد .
ولی ، من باورم نمیشد.
الان میفهمم که چه تاوان سنگینی داره ، سنگینی نگاهش روی من نیست...
برچسب:
نویسنده: پرنیا کمالی
برچسب:
نویسنده: پرنیا کمالی
آیا نجات گری هست که دست ما را بگیرد و از غرقاب دنیا نجاتمان بدهد؟
مدت هاست صدای نجوای نیمه شب های مرا کسی نمیشنود...
مدت هاست از ته این گودال فریاد میزنم ، اما گویا رهگذری از این مسیر عبور نمیکند.
کاش می شد کمی پرواز بلد بودم .
دست دلم را میگرفتم و تا اوج می بردمش .
افسوس که تنهایی بد ترین شکنجه ی عاشقانه ماست ، محبوبم
برچسب:
نویسنده: پرنیا کمالی